گونش GÜNEŞ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۵ ، ۱۴:۲۲
Günay

گاهی وادارت میکنند که با دل و مغزت مبارزه کنی ! مبارزه کنی چون دیگران این طور میخواهند ، اما این دیگران کیستند ؟  دیگران لزوما دیگران نیستند ، دیگران میتوانند  خویشان نزدیک تو باشند یاحتی خودت . لزوما لازم نیست که دیگرانی حضور فیزیکی داشته باشند بلکه اگر تزریق فکری از همین دیگران را دریافت کنی یا کنند میشوی یا میشوند دیگران ! 

این زندگی کوتاه مگر چقدر فرصت به ما میدهد که به جای زندگی کردن ، دنبال این دیگران ها ، سنجش بین بد و خوب باشیم . 

نمی دانم چقدر درست فکر میکنم اما فقط یک چیز را از زندگی میخواهم ولاغیر ،  اما همین دیگران ها مهلت نمی دهند . 


آخ که چقدر حال و هوام غمگین شد در حالی که روز قبل شب چله کلی شاد بودم . امان از دیگران ها 
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۵ ، ۰۰:۴۲
Günay

امروز برای ملاقات دایی بزرگ به بخش آی سی یو بیمارستان رفته بودم . در همون حین خاطرات به چشمم می یومد و هم حس ناراحتی نه به خاطر اینکه لحظات آخر عمر ش هست چون حتم دارم حیات ابدی زیباتر و کامل ترین بعد هست و وصل شدن به عالم معنا مگه میشه تلخ باشه ، فقط به این دلیل هنوزم ناراحتم چون بقیه فراموشش کردند . استاد داروسازی که از لحظه آغاز خدمت مقدسش  عمرش رو  وقف شاگردانش و داروخانه بیمارستان و صرف رسیدگی به بهبودی بیماری اهل فامیل کرد ، به عنوان پدری که جدای وظیفه پدریش ، چندین پزشک و مهندس در خانواده تربیت کرد و.... سال هاست که تو خونه تنها بوده و بازنشسته و الان هم آگه کسی ملاقاتش نیاد طوری نمیشه . 

رسم آدم ها بد است نه روزگار و زمان ، عادی شدن باعث شده که بگوییم  زمانه این است  . حتم دارم اگر اتفاقی بیوفتد و ... تاج های گل از این سر کوچه تا آن ور ، مجلس پر از این آدم های فراموش کرده ، پر از اطبای حاذق  ، و به جای قرائت قرآن پر از رفتار های تشریفاتی .....!! 

این اواخر آرزو داشتم کاش مادر بزرگ مرحومم یا به اسمی که خودم خطابش میکردم ننم بیاید و برایم نان خشکی که روش ماست میکشید بدهد آخ که چقدر لذت داشت اما فکر میکردم که آرزوست ، وقتی به دیدار دایی جان رفتم ناخودآگاه خودش برایم نان خشک آورد و ماست کشید و بهم داد و من چقدر از ته دل خوشحال و پر از هیجان بودم و مرا که از دوران کودکی قیزیل قیز خطاب می کرد بازم صدا میکرد و از فرمول ها و دارو ها و کارهایی که کرده با خبر میکرد ، و از خواهری که اندی سال است که قهر کرده و رفته به دیار غربت ،  صحبت میکرد اگر از کپسول اکسیژن استشمام نمیکرد هرگز خسته نمیشد و ادامه میداد . 

دلم میخواد شعری پیدا کنم و بخونم اما سردرگمم از کی ، از چی . 

آخ که چقدر دلتنگم  اما شب چله کم کم نزدیک میشه و هندوانه ها و پشمک ها و باسلق و ... منتظرند . امیدوارم دیگه یادمان نرود که گاهی یادمان میرود و گاه گاه ها میشوند از دست دادن معنای زندگی . 


چیله گئجز یاواش دان قاباخدان کوتلو اولسون ؛ ) . 
شب چله تون آروم آروم و پیشاپیش مبارک باشه :) . 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۵ ، ۰۰:۰۳
Günay

:) 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۵ ، ۱۲:۴۸
Günay

میگن زکات علم در انتشار آن است اما من امروز به یک نتیجه رسیدم که قراره تا آخر عمرم از یادم نره : هرگز لازم نیست کسی که فرهنگ علم آموزی را بلد نیست ، الفبای علم رو همچون تکه های جواهر و طلا در اختیارش گذاشته باشی که این خودش ظلم به بشریت است . 

همچون داستان بهلول داننده که اول از مردم پول گرفت بعد صحبت کرد اما کسی که فرهنگ علم آموزی نداشته باشه ، ارزش گفتن یک کلمه رو نداره حتی تمامی طلاهای معدن رو هم بده چون با طلای علم میشه پرواز کرد و کوه ها رو شکافت ، چیزهایی که طلای معمولی ارزش اون ها رو نداره . 


* امروز سخنان یک بنده خدایی که اظهار داشت وقتش به بطالت رفته درحالی که میتونست تخمه بشکنه ،  و حمایت پشت گرمی یه دوست از این بنده خدا ، باعث شد واضح تر ببینم . 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۲۰:۱۹
Günay

قدیما سیاست این بود که اقشار ضعیف جامعه بیسواد باشند تا فکر نکنند ، و باز قدیم ها مدل فکر نکن دیگه ای بود که رویکرد و نظریات دانشمندانی که اذعان داشتند فکر نکن ، به گذشته فکر نکن ، به تجربیات تلخ فکر نکن ، به هرچی سرت آوردند و آزارت دادند فکر نکن . حتی آنقدر ادامه دادند که فکر آیندت هم نباش ، میاد و میره . اینقدر سرپوش و سرپوش و پنهان اما خفته ای که خوابیده . اما الان در عصر حاضر حدود بیست سالی میشه که این نظریات باطل شدند . این رویکرد فکر بکن اینطوری میگه که تا میتونی فکر بکن ، به چیز هایی که باعث آزارت شدند اجازه بده تو فکرت به طور پیوسته باشند و برند . 

محتوی فکرت مهم نیست ، این فرآیند فکرت هست که مهمه . 

چقدر قشنگ میگه که وقتی نمی توانی چیزهایی رو عوض بکنی و تغییرشان بدهی ، چیزهایی که تحت کنترل نیستند را بپذیر . اصل  پذیرش :) که کماکان باعث لبخند ما میشود . 


 * دلیل این که مختصری راجع به این مطلب نوشتم این بوده که الان هم بعضی از اساتید حوزه روان و اعصاب تاکید میکنند فکر نکن و دیگران را از لذت فکر بکن بی بهره ساختند یا هم فراموش کردند  که این فضیلت را به من و شما بگویند .
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۷:۰۵
Günay

روزی که تو هواپیما نشسته بودم و به آسمان خیره بودم ، دلتنگ بودم،  اما نه چندان ، و هر از گاهی خیره به فردی میشدم که بعد چند دقیقه فهمیدم اونم به قصد تحصیل اومده ، کلی دانشجو که با هزار امید اپلای گرفتن . تا اینجای کار بد نبود . شد روز هایی  که باید میرسیدند .  شد روزی رو ببینم که برای دومین بار حجابم و ایرانی بودنم باعث آزار شخص خاصی بشه ، بازم بد نبود میشد تحمل کرد به خصوص که حضور درخشان و گرم پدرم ، ذره ای نا امیدی در دلم نمی انداخت اما یک جایی رفته رفته احساس کردم که حسی درمحیط پیرامونم  ذره ذره کم میشه ،شبیه خورشیدی که تو آسمون پیدا نبود ، پس خدایا کجایی ؟ کجا ؟ انگار خدایی نبود . 

ناگهان دو تا فرستاده از طرف خدا اومدند همون لحظه گفتم پس خدا یا هستی   . دو فرستاده ای که انسان بودند ، مسلمان بودند و غیر هم وطن ، بدون هیچ چشم داشتی کمک رسان بودند و البته حس خانم معترض بودن من هم سرجاش بود که موثر واقع شد . 

با دوستان زیادی مصاحبت داشتم از کشور خودمان ، که باز تجربه قبلیم را به اثبات رساند ، اینجا خارج از خاک وطنت همه غریبه میشوند حتی هم وطنت ، البته این گفته دوستم صفانه جان هست . 

خلاصه آش پشت پای زندایی که بقیه نوش جان کرده بودند ، چندان دوام نیاورد و آمدیم . : )  بهتر بگویم فرار را بر قرار ترجیح دادم و الان هستم در جایی که میبودم .  نیامده باز از جایی دیگر .... . امید وارم وسوسه نشم . 

آمدم و خبری شنیدم که الگوی زندگی من چمدان را برداشته و رفته :( اما چند روز بعد خوشحال شدم . 


* این نیز بگذرد * اما کاش مسئولان ما مسئول بودند نه بیکار . 
* بهترین روزی که در سفرم داشتم روزی بود که به سفارت کشورمان رفتم . بوی ایران رو داشت . 
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۵ ، ۲۲:۲۵
Günay