نمی دونم آغاز نوشتم رو با کدوم کلمه بنویسم و همچنین احساسی که چرا باید بنویسم ، قصدم چی بود که نوشته های قبلیم رو پاک کردم و اگر قصدی داشتم که راجع به خودم چیزی ننویسم اما حالا ... به هر حال جالبه نوشتن ، روزگاری دلم می خواست راجع به فرهنگ بنویسم و شروع کردم اما بعد دیدم واقعا فرهنگی هم مانده ! مانده اما همان ته مانده ای هم که مانده را به استهزاء می گیرند ، کسایی که استهزاء گیرند مهم نیستند مسئله اینجاست انسان های خواهان فرهنگ هم زیاد نیست .‌ این مطالبی رو که الان عنوان میکنم جنبه احساسی از بازخورد فرهنگ رو دارند اما اگر قسمت آماری که اگر وجود داشته باشه بازخورد فرهنگ کاملا ترسیم میشه ، حالا ممکنه کسی باشه و معترضانه یا موهبتانه اعلام کند که تعریفت از فرهنگ چیه ؟ آیا میتونی فرهنگ رو با مثلا کیلومتر اندازه بگیری ، وزنش کنی ، یا تست بگیری و کمیتی داشته باشه یا نه اون چیزی رو که اعتقاد داری جنبه تحلیلی داره ؟ ابعادش تا کجاست ؟ چه فایده ای داشته و خواهد داشت ؟ فرهنگ یکجانشین هست یا کوچ هم میکنه ؟ معیار جامعه ها ثابت نیست پس فرهنگ رو که ازش صحبت میکنی بین بازه سرِ باز هست و چه و چه و چه ..... 

سکوت میکنم چون هنوز وقتش نرسیده ، شاید روزگاری باشد و نظریه پرداز شدم ، ولی دوست دارم فرهنگ در وجود خودم تجلی پیدا کند ، و میدانم و آگاهم که وقتی که فرهنگ داری قطعا از دست میدهی ولی شیرینی که فرهنگ دارد قابل قیاس با چیزی نیست ، نه تنها کام شیرین می شود بلکه جنبه های دیگر انسان از شیرینی تبدیل به یک واحد میشوند و پرواز شروع میشود . :)