و باز امروز ... دوباره ... یادآوری یک حس ، در یک سمینار ، یکهو شب خبر رسید که فردا سمینار هست و تصمیم گرفتم برم ، و صبح کلی وقت از دست دادم و با یک ربع تاخیر رسیدم . هنگامی که نشسته بودم ، ظاهر استاد سخنرانی را که از آمریکا دعوت شده بود را ورانداز میکردم ، دلم می خواست واقعا بتونم سوالاتم رو روسی ازش بپرسم و در دلم فش میدادم که هر جا میریم انگلیسی ، آخه انگلیسی صحبت کردنم اصلا اصلا جالب نیست و اینکه مخالف اینم که زبان علمی باید انگلیسی باشه در صورتی که کلی مطالب و شگفتی های بسیاری در زبان های دیگر دنیا وجود داره که نمونش در انگلیسی پیدا نمیشه ، خلاصه پروفسور پا شد و رزومه * اش رو شرح میداد در حالی که اشک از چشمان من می چکید ، و چه می گفت ؟‌ و مگر بحث تمام میشد ، شاید بگویم تا آخر بجز چند دقیقه توانستم از جلوی سرازیری اشک هایم بکاهم.  در آخر از استاد روسی تشکر کردم و رفتم اما دلم می خواست با ایشان صحبت کنم ، خلاصه رفتم ، آنقدر حالم گرفته بود که به خودم اجازه ندادم در حضور دوستان روسی صحبت کنم چون چیزی نبود که دلم می خواست کسی سوالی از من بکند ، از مترجم انگلیسی کمک گرفتم و اینگونه شرح دادم که تشکر و اینکه دلیله اشک های من برای آن بود که شما در دانشگاهی درس خواندید که من پارسال ، برگشتم و کمی سربسته توضیح مختصری دادم و پروفسور و استاد نمونه ما در جمع  هم ،چشمانش اشک جمع شد و بغضی گرفت و نگاه معنا داری به من کرد زیرا او هم سرنوشت مشابهی مثل  من را تجربه کرده بود . 

برای بار دوم که وبلاگم را نوشتم اولین پستم مربوط به سفر رها کرده خودم بود به نام پست چمدان در دست تو و اشک به چشمان من است ، و حالا هم هنوز آن اشک جریان دارد . وبلاگ دوست دیگری هم با پست چمدان در دست تو و خواب  به چشمان من است هم اشک به چشمان من انداخت ، چون سفر کرده ای را می شناختم که نا خواسته خوبی ، خوبی را در حق من کرده بود ، ولی الان حس میکنم سفر ، سفر است چه با چمدان ، چه بی چمدان ، و زمین ، زمینِ خداست . اما آنچه مرا می رنجاند حس از دست دادن است ...