کتابخانه

و یادش بخیر این شب ها و سایر شب ها ، دختران و مادران آینده این سرزمین که چه بیدار باشند یا چه در کتابخانه خفته باشند ، عبادت الهی را یقینا در هر حال بجا می آورند . 

لذت بخش ترین مطالعه ی من در چند روز اعتکاف بود در مسجد که در خانه خدا درس میخواندم و یکی هم الان ...:))

موافقین ۰ مخالفین ۰

چمدانی نیست که در دست بماند ، پیشکش

و باز امروز ... دوباره ... یادآوری یک حس ، در یک سمینار ، یکهو شب خبر رسید که فردا سمینار هست و تصمیم گرفتم برم ، و صبح کلی وقت از دست دادم و با یک ربع تاخیر رسیدم . هنگامی که نشسته بودم ، ظاهر استاد سخنرانی را که از آمریکا دعوت شده بود را ورانداز میکردم ، دلم می خواست واقعا بتونم سوالاتم رو روسی ازش بپرسم و در دلم فش میدادم که هر جا میریم انگلیسی ، آخه انگلیسی صحبت کردنم اصلا اصلا جالب نیست و اینکه مخالف اینم که زبان علمی باید انگلیسی باشه در صورتی که کلی مطالب و شگفتی های بسیاری در زبان های دیگر دنیا وجود داره که نمونش در انگلیسی پیدا نمیشه ، خلاصه پروفسور پا شد و رزومه * اش رو شرح میداد در حالی که اشک از چشمان من می چکید ، و چه می گفت ؟‌ و مگر بحث تمام میشد ، شاید بگویم تا آخر بجز چند دقیقه توانستم از جلوی سرازیری اشک هایم بکاهم.  در آخر از استاد روسی تشکر کردم و رفتم اما دلم می خواست با ایشان صحبت کنم ، خلاصه رفتم ، آنقدر حالم گرفته بود که به خودم اجازه ندادم در حضور دوستان روسی صحبت کنم چون چیزی نبود که دلم می خواست کسی سوالی از من بکند ، از مترجم انگلیسی کمک گرفتم و اینگونه شرح دادم که تشکر و اینکه دلیله اشک های من برای آن بود که شما در دانشگاهی درس خواندید که من پارسال ، برگشتم و کمی سربسته توضیح مختصری دادم و پروفسور و استاد نمونه ما در جمع  هم ،چشمانش اشک جمع شد و بغضی گرفت و نگاه معنا داری به من کرد زیرا او هم سرنوشت مشابهی مثل  من را تجربه کرده بود . 

برای بار دوم که وبلاگم را نوشتم اولین پستم مربوط به سفر رها کرده خودم بود به نام پست چمدان در دست تو و اشک به چشمان من است ، و حالا هم هنوز آن اشک جریان دارد . وبلاگ دوست دیگری هم با پست چمدان در دست تو و خواب  به چشمان من است هم اشک به چشمان من انداخت ، چون سفر کرده ای را می شناختم که نا خواسته خوبی ، خوبی را در حق من کرده بود ، ولی الان حس میکنم سفر ، سفر است چه با چمدان ، چه بی چمدان ، و زمین ، زمینِ خداست . اما آنچه مرا می رنجاند حس از دست دادن است ... 

موافقین ۱ مخالفین ۰

کلاس صبح

امروز در کلاس صبح،  یکی از همکلاسی ها طبق روال برنامه ای که داریم ارائه داد ، و شوکی به سراغم اومد ، راجع به فعالیت های مغزی فضانوردان،  توضیحش رو کم کم داد شیبه فردی که درکی تا حالا با این موضوع نداشته و ادعا کرد که قراره کتابی هم چاپ کنه ، بیانش لفظی که استفاده میکرد شبیه ... اما موضوعش منو به وجد آورد ، هم احساس اینو داشتم که چقدر عالی هست موضوع و هم دلم میخواست پاشم یک کتک مفصلی بهش بزنم ، مهمتر از اون حس گریه هم بهم دست داد که چطور از اصل و غایت خودم جدا افتادم ، به نوعی نمیشه که مسائل مربوط به هوا و فضا ، نجوم و فیزیک رو فراموش کنم . 

یکی از دوستان دوران مدرسم که حالا دکتری شده برای خودش شبیه همین درد منو داشت ، عاشق نانو بود ، جایی نوشته بود :  او می خواست بخشی از یک کلمه باشد و دلیل سیاهی اش همین بود  ، درک این موضوع برای من راحته و استراتژی که دارم اینکه این حسم رو دفن نکنم بلکه زنده نگهش دارم ، قراره با همکاری فردی مقاله ای بنویسم و ازین بابت خوشحالم :) 

موافقین ۰ مخالفین ۰

فرهنگ ما

نمی دونم آغاز نوشتم رو با کدوم کلمه بنویسم و همچنین احساسی که چرا باید بنویسم ، قصدم چی بود که نوشته های قبلیم رو پاک کردم و اگر قصدی داشتم که راجع به خودم چیزی ننویسم اما حالا ... به هر حال جالبه نوشتن ، روزگاری دلم می خواست راجع به فرهنگ بنویسم و شروع کردم اما بعد دیدم واقعا فرهنگی هم مانده ! مانده اما همان ته مانده ای هم که مانده را به استهزاء می گیرند ، کسایی که استهزاء گیرند مهم نیستند مسئله اینجاست انسان های خواهان فرهنگ هم زیاد نیست .‌ این مطالبی رو که الان عنوان میکنم جنبه احساسی از بازخورد فرهنگ رو دارند اما اگر قسمت آماری که اگر وجود داشته باشه بازخورد فرهنگ کاملا ترسیم میشه ، حالا ممکنه کسی باشه و معترضانه یا موهبتانه اعلام کند که تعریفت از فرهنگ چیه ؟ آیا میتونی فرهنگ رو با مثلا کیلومتر اندازه بگیری ، وزنش کنی ، یا تست بگیری و کمیتی داشته باشه یا نه اون چیزی رو که اعتقاد داری جنبه تحلیلی داره ؟ ابعادش تا کجاست ؟ چه فایده ای داشته و خواهد داشت ؟ فرهنگ یکجانشین هست یا کوچ هم میکنه ؟ معیار جامعه ها ثابت نیست پس فرهنگ رو که ازش صحبت میکنی بین بازه سرِ باز هست و چه و چه و چه ..... 

سکوت میکنم چون هنوز وقتش نرسیده ، شاید روزگاری باشد و نظریه پرداز شدم ، ولی دوست دارم فرهنگ در وجود خودم تجلی پیدا کند ، و میدانم و آگاهم که وقتی که فرهنگ داری قطعا از دست میدهی ولی شیرینی که فرهنگ دارد قابل قیاس با چیزی نیست ، نه تنها کام شیرین می شود بلکه جنبه های دیگر انسان از شیرینی تبدیل به یک واحد میشوند و پرواز شروع میشود . :) 

موافقین ۰ مخالفین ۰

شب تنهایی

در این شب مقدس  در حالی الان صدای عزاداری شام غریبان از بیرون میاد نشستم تو خونه تک و تنها ، چند دقیقه پیش هم با خانواده صحبت کردم در حالی که در مراسم عزاداری در شهر خودمون بودن دلم می خواست و می خواد کاش پرواز بکنم  و برسم  اونجا ،  کلا خیلی شدید برای مراسم عزاداری ها و فرهنگ شهر خودم ، تمام انسان هایی که اونجا زندگی میکنند تنگ شده ، حس معنوی که در این ایام محرم دارم خیلی خیلی کم شده و واقعیتش خیلی دلتنگم،  از وقتی که پدرم اومد تا دانشگاهم و در مسیر برگشت از مترو ازم جدا شد تا الان حسه تنهایی شدیدی دارم با اینکه لحظه به لحظه مادرم و پدرم زنگ میزند و صحبت میکنیم و اینجا الان کلی فامیل تو  یک ساختمان هستیم و دائم در ارتباط اما حاله خوبی ندارم ، چه دلبستگی عمیقی ....

هیچ وقت آرزو نکردم که تهران درس بخونم و می دونم که اگر قرار باشه بنا به دلایلی و ویژگی هایی این شهر رو برای کار و زندگی انتخاب کنم ، صد در صد ترجیح میدهم که اینکار رو نکنم و جایگزین بهتری هست این فکر از گذشته از زمانی بوده که شناختم نسبت به این کلان شهر خیلی کم بوده و مسافرتم به تهران سالی به زور یکبار بوده در حالی که سایر مسافرت هاو اقامت داخلی و خارجیم از کشور از خیلی خیلی زیاد بود ؛ حالا که اینجا در این مدت قراره زندگی کنم و به این زودی به این نتیجه رسیدم که شناختم کاملا درست بوده و از نبودن فرهنگ درست بسی فراوان در رنجم ، سازگاری هم حدی داره ، پذیرش شرایط محیط و آدم ها هم حدی داره ، بی شعوری هم حدی داره ، نمی دونم چطور کنار بیام !!!

موافقین ۰ مخالفین ۰

تفکرات یک فرد شیفته بینایی

مدت هاست سخت به رمز و راز بینایی فکر میکنم ، شبیه چیزی که قراره کشف بشه و نشده:) ، چیزهایی که در ذهن من رژه می روند عبارتند از :  چند دست شترمرغ خوشگل :) ، یک گروه خوب ، تجهیزات به همراه منبع مالی خوب ، دقت کنید گفتم خوب نگفتم عالی یعنی اینکه سطح توقعم خیلی پایینه اما چه میشه کرد برای این کار حداقل بیست سال زمان نیازه اما با این حال نمی تونم از خیرش بگذرم ، شاید هم بتونم ، مهمترین کاری که میتونم بکنم از پایه باید نوشتن رو آغاز کنم تا ببینم خداوند منان چه میخواهد ، اما قطعا چیزی که من میخوام فرق داره با چیزی که نیوتن انجام داد ، من جرأت ندارم سوزن روی خودم آزمایش کنم :)، یا دوست ندارم در حیطه خارج از محدوده خودم صحبت کنم مثل شیخ بوعلی که بیوفتم گیره آقای بیرونی . 

در ترکی ضرب المثلی هست که مصداق فکر من میشه : خمیر هله چوخ سو آپارار

موافقین ۰ مخالفین ۰

خدا نگهدار استاد

تقریبا یک ماه پیش بود که خبر فوت استاد و دانشمند بزرگوار پروفسور لطفی علی عسگرزاده رو شنیدم و حدود سه روز حاله خوشی نداشتم ، حتی اینجا هم پستی نوشتم اما بعد شنیدم خبر صحت نداشته و پاک کردم  ، تعجبم بیشتر رو این بود که چرا این خبر رو هم یکی از شاگردان ایرانی ایشون تو اینستا شون گذاشته بود ، حتی تو دنیای مجازی خوندم که قراره مراسم خاک سپاریشون در باکو باشه و یکم از ناراحتیم کم شد که قرار نیست در آمریکا به خاک سپرده بشن و امیدی هست که سر مزارشون رفت  ، خلاصه بعدش خوشحال شدم‌‌ از تکذیبه این خبر و هم بازم امیدوار شدم یعنی میشه برای چند ثانیه هم شده ایشون رو ملاقات کنم ، و به این اندیشیدم چرا اینقدر برای من مهم شدند ، در کمال تاسف اینبار خبر واقعی فوت ایشون رو در خبرگزاری ها دیدم ، اما فرقش با باره اول اینکه که در این مدت شرایطی پیش اومده که بیشتر با تعلیمات و سخنان استاد به طور عملی آشنا بشم و باعث خشنودی من شده ، و الان حس میکنم بیشتر از گذشته باید قدر ارزش وجودشون رو بدونم .  

 نمی دونم چه کسانی قراره از کجای دنیا گذری بیوفته و متن ام رو بخونند و ممکنه منظورم درک نکنند ، اما به طور کلی برای این عزیزان بگم تحولات علمی که استاد پایه گذاری کردند و همچنان ادامه داره ،چهره ی جهان رو دگرگون خواهد کرد و هر ملت و فردی که آشنایی کامل با این علوم و ارتباطش با شبکه های عصبی رو بدونند در آینده در جهان حکومت* خواهند کرد . 


* تفسیر حکومت خواهند کرد رو میسپارم به خودتون چه معنای علمی داشته باشه چه ادبی چه سیاسی چه طنز ...
موافقین ۰ مخالفین ۰

زندگی ، شهر زمان ...

به این فکر میکنم چرا زندگی می کنیم و می کنم ، پشت سرِ این فکر ، فکر های دیگه هم زنجیر وار میاد مثلا چقدر زمان کوتاهه واسه زندگی ، خلاصه زندگی می کنم با همه ی زیبایی هاش و حتی زشتیاش،  گذر زمان گاهی سیر صعودی داره ، انقدر که خسته میشم و گاهی سیر نزولی داره که چرا اینقدر زود تموم شد و باور پذیر نیست ، یک نوع احساس ترس و فوبی هم بابت گذر زمان دارم اما ته باورم اینکه که زمانی وجود نداره ، اونی که بهش میگیم زمان نمی تونم تصور کنم که شبیه خط یا نمودار هست ، به موضوعات دیگه ای هم فکر میکنم‌ مثلا چرا مردم در شهرهای کوچک زندگی میکنند یا عکسش که چرا این همه جمعیت در شهر های بزرگ ساکن هستند ، هدفشون و هدفم چیه ؟ کدومشون بهتره ؟ 

تصمیم دارم که افکارم رو تاجایی که بتونم بنویسم و بهشون بهاء بدم ، الآن که می نویسم واقعا خوابم میاد اما افکارم هی رژه می روند ، خوشبختانه که افکار وسواسی نیستند ، نمی دونم صوفی بشم، یا عابد یا هم عاشق ، بهتره دیوانه هر سه شهر بشم ...

موافقین ۰ مخالفین ۰

روزتان مبارک خبرنگاران

روز خبرنگار رو در چنین شب مهتابی به همه ی خبرنگاران محترم ایرانی تبریک میگم ، خوشحالم از نوشتن این متن ، به امید خبرهای بی نظیر فوق العاده که کم پیدا شدند .

موافقین ۰ مخالفین ۰

جنگل

گاهی لازم است برای بقا جنگلی را که داری بسوزانی ، با تمام درختانش، بوته هایش ، دانه هایش ، تک تک گل هایش ، سنجاب هایش ، فندق هایش ، شیرهایش،  ببرهایش،  پروانه هایش ، خرس هایش ، آهوانش حتی کلونی های باکتری ها ، میسوزانی و آگاهی که از دست میدهی همه هر آنچه بوده ، بله هر آنچه بوده ، دیگر ماله تو نیست ، میدانی که که فقط یک عادت بوده ، داشتن جنگلی به این بزرگی ، آگاه میشوی که تو سوزاننده ای نه خلق کننده ، کمک میخواهی از خلق کننده تا دوباره بیافریند، اما خلق کننده پاسخ میدهد بیندیش!  می گذرند روز ها از پیِ هم و باز در مانده ای کمک میخواهی ، هر روز و هر روز کمک میخواهی از خلق کننده و درمانده ای و کمک میخواهی .
آه چقدر خسته ای ، به خوابی خالی از هر چیزی نیاز داری ، لیک چشمانت را میبندی ، اما یک چیزی از درون فریاد داغ میزند که بیدارشو،  وقته کمک خواستن به اتمام رسیده ، بیدارشو؛  لیک تو میگویی بیدارم ؛ اما تو کیستی ؟ و جواب میرسد من در وجود تو ام ، از وقتی که در روز الست بودی تا همین الان ، و تو آگاه میشوی او کیست ، او ذهن است که چه در مغز نباتی تو باشد یا روح و روانت‌ ، پس یکهو داد میزنی جنگل !!! سپس قهقهه میزنی و با ذهنی که تازه سخنانش را شنیدی با خیالی آسوده میخوابی ، هر چند او اضافه کاری هم می ایستد. صبح که شد آسوده ای ، حقیقت را دانسته ای و لبخندی از عمقه وجودت میزنی :) 
موافقین ۱ مخالفین ۰