عشق ارغوانی ام

هم اکنون عشق واژه ی غریبی است برایم 

چشم هایی که حقیقت عشق را از نگاهم دیدند 

با سرعت هر چه تمام‌ تر به  دور دست ها شتافتند

گمان کردم هر چه  رود میان من و او عشق نرود 

گمان کردم در سکوتم از چشمانم خوانده است 

او خوانده بود ، اما 

برای همیشه رفت در حالی که آخرین بار از چشمانش 

فهمیدم ، رفتنش را سبب ندانستم از چه ؟ 

برای ارغوان گریه کردنش را نفهمیدم 

او را همین حالا  هم نشناختم 

او یار دگر گرفت به خود ...

و من در این میان سکوت را برگزیدم 

سکوت قوی ترین فریاد من است 

چون که سکوت بجای کر کردن گوش ها 

قلب ها را پاره می کند . 




موافقین ۰ مخالفین ۰

دلم هوایت را دارد دیار ازبکستان

سریع این پست رو می نویسم ...  می خوام این حسی که الان دارم در آینده هم با خوندن این پست دوباره زنده بشه . 

یک ساعت قبل بند بند و ذره وجودم در حین شنیدن و دیدن موسیقی و رقص فستیوال مُقام کشور ازبکستان ، در آسمان و زمین سیر می کرد ، شنیدن اشعار تورکی ازبکستان و فارسی از شاعرانی چون فصولی و نظامی گنجوی و ... و‌تماشای پای کوبی با لباس های سنتی و همخوانی دست جمعی ، تماشای حضور مهمان از کل دنیا در کنار هم ، سن بسیار زیبا به شکل ساز ، کنار هم قرار داشتن کودکان در کنار بزرگتر ها و حرکات بسیار منظم و سنجیده و کلا جو عرفانی مقام که نام اعظم خداوند هم ذکر می شد ، آرامش جانانه ای رو به روح می داد و ذهن و روح  آدمی را صیقل می داد . 

با خودم می اندیشیدم که خیلی خوشحالم شیفته فرهنگ ازبکستان هستم و دلیلش هم برای من بسیار شیرین است که اینجا ذکر میکنم شاید برای شما هم مثل من جذاب به نظر برسد . 

زمانی که در مسکو بودیم این شانس بسیار بزرگ رو پیدا کردم که با فرهنگ مردم شرق و قفقاز از نزدیک آشنا بشم . اولین رو اینجا ذکر میکنم .‌ راننده ای داشتیم که که اهل ازبکستان بود ابتدا اصلا تورکی صحبت نمی کرد من گمان میکردم که از چهره ی شرقی اش تاتار است و ترجیح به سخن گفتن به تورکی تاتاری ندارد ، منتهی بعدا بعد از اشتیاق ما در تورکی سخن گفتن و پاره ای از موارد، بسیار واضح صحبت کرد و ما مشکلی در ارتباط با هم نداشتیم و کم کم این راننده خوش قلب که اسمش رستم بود ، دوست خانوادگی ما شد  . 

در این مدت ما رو با فرهنگ ازبکستان آشنا کرد ، اولین رستوران ازبکستانی که رفتیم درست پشت خیابان کاخ کرملین ، در زیر زمینی که طبقه بالاش یک داروخانه بود.  یک رستوران دنج ازبکستانی بود منتهی با غذاهای متفاوت برای مسلمانان 😊 این بزرگترین نعمت خداوند بود، پیدا کردن غذای حلال و گرم و از همه مهمتر  پر گوشت 😋 و طبخ شرقی ، سقف رستوران با خوشه های انگور تزئین شده بود . من از قبل ها تاریخ مردمان شرق را خوانده بودم خصوصا اویغور،  اینجا جایی بود که این حس رو در من زنده کرد . برایم خیلی هیجان داشت که وقتی به گارسون میگفتم قاتیخ کاملا متوجه میشد در حالی که در تبریز هم رستوران بروی و بگویی قاتیخ می گویند چیست ؟‌

ازبک ها هم مانند تورکی ما به ماست قاتیخ می گویند . 

نوشیدن چای در کاسه های چینی و انداختن قند و حل آن مرا شدید یاد نوشیدن چایی در کودکی ام میکرد . 

صحبت کردن ما در مورد زندگی و نحوه ی آداب و رسوم با رستم و تبادل فرهنگ خیلی جالب بود ،خصوصا تعریف او از پسر و همسرش که چشم انتظار او تا دو سال خواهند بود  که او پول پس انداز کند  و به کشورش برگردد ، درک عاطفی خوبی بین خانواده ما و او ایجاد کرد و ... .  در ماشین موسیقی ازبکستانی می گذاشت اینجا بود که من ، مِن بعد موسیقی تورکی ازبکستانی تا همین الان‌ می شنوم و شیفته اش شده ام و به خوبی متوجه تورکی ازبکستانی ها میشوم و تکرار کلمات و جملات به تورکی ازبکستانی برای من خیلی لذت بخش است . 

جاهای زیادی با هم رفتیم خیلی وقت ها مجبور بود صبر کنه و همراهی مون نکنه اما  شگردهایی بسیار جالبی در پارک کردن ماشین در پارک  ممنون داشت که از گفتنش می گذرم ، روزی از روزها وقتی که ما رو به داروخانه برد بعدش هم خودش اومد براش خرید های ما جالب بود خصوصا فشار سنج دستی که اولین بار بود در عمرش میدید و هیجانش آون موقع برای ما عجیب بود . 

خلاصه امیدارم که پس از اتمام درسم فرصتی بشه و همراه خانواده به ازبکستان و دیدار دوستان برویم ، امیدوارم مردم کشورم هم روزی برسه که ترجیح بدهند در کنار سایر سفرها یک سری به دیار ازبکستانی ها بزنند و امیدارم همه ما برای سفر کردن مانعی به اسم پول نداشتن رو نداشته باشیم،  آمین .  


موافقین ۰ مخالفین ۰

نایینو Nayino

این روزها تنها چیزی که آرامم می کند یکی از  نوای های محلی  دلنشین مردمان کارادنیز است .‌‌ این موسیقی و نوا برای شنیدنش دو چیز حتمی می طلبد ، یکی آشنایی با فرهنگ این سرزمین دومین دلی شکسته داشتن ، در این موسیقی اشاره به این دارد که در آسمان ستاره ای نیست که به دردهایم گوش فرا دهد  اما تنها تصویری که مناسب این پست دیدم نقاشی شب پر ستاره ون گوگ  هست و لا غیر . 



موافقین ۲ مخالفین ۰

شروعی دوباره

به امید خدا بعد از مدتی از کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم نوشتن رو آغاز کنم ، تا حد ممکن نوشته های قبلیم رو پیدا کنم و دوباره بنویسم همراه با لبخندی از درون . 

قطعا نوشته های من بی نظیر خواهند بود و امیدوارم خوانندگان وبلاگم هم لذت ببرند . 

سال هاست و سالها بود که وبلاگ میخواندم و میخوانم ، دو وبلاگ را خیلی خیلی دوست داشتم ، نویسنده یکی قهر کرد و رفت و من همچنان می خواندم و می خواندم شبیه مرور کتاب ، هر دفعه قسمتی از نوشته ها تازگی خاصی برای من داشت خصوصا پست های جهان شناسی ، برایم آن موقع جالب بود که بازخورد های ذهن یک المپیادی نجوم رو بدانم  ، وبلاگ دیگر هم در همین شرایط نویسنده قبلی بود اما متفاوت تر ، به آسمان شب نمی پرداخت اما خواننده را به سمت آسمان ذهن سوق می داد ،   همان موقع ها بود که تصمیم گرفتم وبلاگم را شروع کنم ، منتهی به یک باره بعد از چند ماه شروع از نوشتن سر باز زدم . 

از خواص نوشتن در وبلاگ این هست که نویسنده خیلی راحت عقاید و علایق خودش را با در نظر گرفتن کمترین سانسور ها بیان می کند ، چیزی که من عاشق آن هستم ، خصوصا در زندگی واقعی ، لزومی نمی بینم که به دیگران پهنا و وسعت زندگی و فکرم و دلایل آن را شرح دهم ، هر چند میدانم که گاهی زیاده روی می کنم ، گاهی آنقدر زیاده روی که به ضررم تمام می شود و گاهی هم نه ، برای نمونه در زمان دوره لیسانسم همچون شبحی که ناگهانی در دانشگاه پیدا می شود بودم بدون آنکه دلیلی برای غیبت هایم به احدی شرح دهم  ، ساعت های زیادی به دلیل اینکه چند دقیقه دیر رسیدم پشت در کلاس ماندم ، یک ویژگی خوبی داشتم که حالا بهش پی بردم هرگز از پشت در به حیاط و جایی دیگه نمی رفتم ، موقعی هم که کلاس می رفتم خصوصا یکی از استادان بزرگوار ما که مدیونش هستم ، به طرز زیبایی آنالیز غیبت های منو یادآوری می کرد ، روزی از روز ها که قطعا ترم تابستانی بود اگر درست به یادداشته باشم ، گردهمایی برگزار شد که در آخر برنامه یهو در جمع ،استاد محترم ما به سمت یکی از اساتید برجسته روانشناسی اشاره فرمودند که خانم فلانی از برترین دانشجوهای ما هستن ، و همزمان هم در رشته بهمان تحصیل می کنند و ناگهان انگار بشکه آب سرد رو من ریخته شد ، خدایا !!  البته بعدا فهمیدم از کجا متوجه شدند 😊

و از اون روز دردسرها پشت دردسر ، انتقالی و جابه جایی و ... ، خلاصه کلی مکافات کشیدم تا این لیسانس رو به سرانجام بروسونم .  




موافقین ۲ مخالفین ۰

وفاداری مدار از بلبلان چشم

 و اینجا از برای همه چیز گفتن تنگ است ...

در سیر وکتور عمود و چپ و راست و کج و شرق و جنوب ، در مسیر بودن برایم سخت است . نه این وری نه آن وری ، معلوم نیست کدام نقطه در کره خاکی ام ، اما دقیق می دانم چه می خواهم و هم نمی دانم ، چگونه مسیر را دریابم ، در کشف کیمیاگری نیستم ، صوفی هم نیستم ، دین دار هم‌ نیستم ، من هستم ، اما در یافتن جستجوی کدامین مسیر ؟ 

خیلی از چیزها رو عملا فراموش کردم ، شکی هم ندارم ،چون  اعتقاد به گذر زمان و فراموشی ندارم لیک می دانم سیناپس های اضافه مغزم هرس شده ، اما هفتصد نورون تازه ساخته شده مغزم در هر روز ، پی یافتن چیزی است ؟ رهایی ، رهایی از هر کس و چیز و دروغ گفتن به خودم ، 

انسان ها و موقعیت های رفته و هر چیزی که بر باد رفته ، رفته ، آنقدر بی خبری و سکوت که خودش حکم می دهد . اما سکوت به چه معنا ، به معنای اصالت و معنا داشتن .  

به نوشتن زمانی علاقه داشتم اما مدت هاست از نوشتن لذت نمی برم چون با زبان ذهن و فرهنگ اجدادم اجین نشده است . از این گونه نوشتن در رنجم . 

اگر بنویسم قطعا تغییر می دهم و آنگونه که میخواهم مینویسم یا ترجیح می دهم ننویسم ، همانند آن روزی که قلمم را برای خبر نوشتن رها کردم . 

روزی می نویسم که نقدم از کسی منجر به احساس گناهم نشود . 

روزی مینویسم که گوش شنوایی برای گفته هایم باشد . 

من نوشتن کتابم را آغاز خواهم کرد با زبان مادری ام . 


 این گونه نوشتن مربوط به احوالات یک شخص سرزنده است که الان در فکر است که سرزنده بودنش به کدامین دیار رفته . 

گنگی نوشته در نوشته ام بیداد میکند زیرا این زبان گنجایش ندارد و کم کم، خواب آرام میخواهم . 

* امان از بی زبانی ، امان از زبان بریده 

موافقین ۱ مخالفین ۰

کتابخانه

و یادش بخیر این شب ها و سایر شب ها ، دختران و مادران آینده این سرزمین که چه بیدار باشند یا چه در کتابخانه خفته باشند ، عبادت الهی را یقینا در هر حال بجا می آورند . 

لذت بخش ترین مطالعه ی من در چند روز اعتکاف بود در مسجد که در خانه خدا درس میخواندم و یکی هم الان ...:))

موافقین ۲ مخالفین ۰

چمدانی نیست که در دست بماند ، پیشکش

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

کلاس صبح

امروز در کلاس صبح،  یکی از همکلاسی ها طبق روال برنامه ای که داریم ارائه داد ، و شوکی به سراغم اومد ، راجع به فعالیت های مغزی فضانوردان،  توضیحش رو کم کم داد شیبه فردی که درکی تا حالا با این موضوع نداشته و ادعا کرد که قراره کتابی هم چاپ کنه ، بیانش لفظی که استفاده میکرد شبیه ... اما موضوعش منو به وجد آورد ، هم احساس اینو داشتم که چقدر عالی هست موضوع و هم دلم میخواست پاشم یک کتک مفصلی بهش بزنم ، مهمتر از اون حس گریه هم بهم دست داد که چطور از اصل و غایت خودم جدا افتادم ، به نوعی نمیشه که مسائل مربوط به هوا و فضا ، نجوم و فیزیک رو فراموش کنم . 

یکی از دوستان دوران مدرسم که حالا دکتری شده برای خودش شبیه همین درد منو داشت ، عاشق نانو بود ، جایی نوشته بود :  او می خواست بخشی از یک کلمه باشد و دلیل سیاهی اش همین بود  ، درک این موضوع برای من راحته و استراتژی که دارم اینکه این حسم رو دفن نکنم بلکه زنده نگهش دارم ، قراره با همکاری فردی مقاله ای بنویسم و ازین بابت خوشحالم :) 

موافقین ۱ مخالفین ۰

فرهنگ ما

نمی دونم آغاز نوشتم رو با کدوم کلمه بنویسم و همچنین احساسی که چرا باید بنویسم ، قصدم چی بود که نوشته های قبلیم رو پاک کردم و اگر قصدی داشتم که راجع به خودم چیزی ننویسم اما حالا ... به هر حال جالبه نوشتن ، روزگاری دلم می خواست راجع به فرهنگ بنویسم و شروع کردم اما بعد دیدم واقعا فرهنگی هم مانده ! مانده اما همان ته مانده ای هم که مانده را به استهزاء می گیرند ، کسایی که استهزاء گیرند مهم نیستند مسئله اینجاست انسان های خواهان فرهنگ هم زیاد نیست .‌ این مطالبی رو که الان عنوان میکنم جنبه احساسی از بازخورد فرهنگ رو دارند اما اگر قسمت آماری که اگر وجود داشته باشه بازخورد فرهنگ کاملا ترسیم میشه ، حالا ممکنه کسی باشه و معترضانه یا موهبتانه اعلام کند که تعریفت از فرهنگ چیه ؟ آیا میتونی فرهنگ رو با مثلا کیلومتر اندازه بگیری ، وزنش کنی ، یا تست بگیری و کمیتی داشته باشه یا نه اون چیزی رو که اعتقاد داری جنبه تحلیلی داره ؟ ابعادش تا کجاست ؟ چه فایده ای داشته و خواهد داشت ؟ فرهنگ یکجانشین هست یا کوچ هم میکنه ؟ معیار جامعه ها ثابت نیست پس فرهنگ رو که ازش صحبت میکنی بین بازه سرِ باز هست و چه و چه و چه ..... 

سکوت میکنم چون هنوز وقتش نرسیده ، شاید روزگاری باشد و نظریه پرداز شدم ، ولی دوست دارم فرهنگ در وجود خودم تجلی پیدا کند ، و میدانم و آگاهم که وقتی که فرهنگ داری قطعا از دست میدهی ولی شیرینی که فرهنگ دارد قابل قیاس با چیزی نیست ، نه تنها کام شیرین می شود بلکه جنبه های دیگر انسان از شیرینی تبدیل به یک واحد میشوند و پرواز شروع میشود . :) 

موافقین ۱ مخالفین ۰

تفکرات یک فرد شیفته بینایی

مدت هاست سخت به رمز و راز بینایی فکر میکنم ، شبیه چیزی که قراره کشف بشه و نشده:) ، چیزهایی که در ذهن من رژه می روند عبارتند از :  چند دست شترمرغ خوشگل :) ، یک گروه خوب ، تجهیزات به همراه منبع مالی خوب ، دقت کنید گفتم خوب نگفتم عالی یعنی اینکه سطح توقعم خیلی پایینه اما چه میشه کرد برای این کار حداقل بیست سال زمان نیازه اما با این حال نمی تونم از خیرش بگذرم ، شاید هم بتونم ، مهمترین کاری که میتونم بکنم از پایه باید نوشتن رو آغاز کنم تا ببینم خداوند منان چه میخواهد ، اما قطعا چیزی که من میخوام فرق داره با چیزی که نیوتن انجام داد ، من جرأت ندارم سوزن روی خودم آزمایش کنم :)، یا دوست ندارم در حیطه خارج از محدوده خودم صحبت کنم مثل شیخ بوعلی که بیوفتم گیره آقای بیرونی . 

در ترکی ضرب المثلی هست که مصداق فکر من میشه : خمیر هله چوخ سو آپارار

موافقین ۱ مخالفین ۰