مدت هاست سخت به رمز و راز بینایی فکر میکنم ، شبیه چیزی که قراره کشف بشه و نشده:) ، چیزهایی که در ذهن من رژه می روند عبارتند از :  چند دست شترمرغ خوشگل :) ، یک گروه خوب ، تجهیزات به همراه منبع مالی خوب ، دقت کنید گفتم خوب نگفتم عالی یعنی اینکه سطح توقعم خیلی پایینه اما چه میشه کرد برای این کار حداقل بیست سال زمان نیازه اما با این حال نمی تونم از خیرش بگذرم ، شاید هم بتونم ، مهمترین کاری که میتونم بکنم از پایه باید نوشتن رو آغاز کنم تا ببینم خداوند منان چه میخواهد ، اما قطعا چیزی که من میخوام فرق داره با چیزی که نیوتن انجام داد ، من جرأت ندارم سوزن روی خودم آزمایش کنم :)، یا دوست ندارم در حیطه خارج از محدوده خودم صحبت کنم مثل شیخ بوعلی که بیوفتم گیره آقای بیرونی . 

در ترکی ضرب المثلی هست که مصداق فکر من میشه : خمیر هله چوخ سو آپارار