به امید خدا بعد از مدتی از کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم نوشتن رو آغاز کنم ، تا حد ممکن نوشته های قبلیم رو پیدا کنم و دوباره بنویسم همراه با لبخندی از درون . 

قطعا نوشته های من بی نظیر خواهند بود و امیدوارم خوانندگان وبلاگم هم لذت ببرند . 

سال هاست و سالها بود که وبلاگ میخواندم و میخوانم ، دو وبلاگ را خیلی خیلی دوست داشتم ، نویسنده یکی قهر کرد و رفت و من همچنان می خواندم و می خواندم شبیه مرور کتاب ، هر دفعه قسمتی از نوشته ها تازگی خاصی برای من داشت خصوصا پست های جهان شناسی ، برایم آن موقع جالب بود که بازخورد های ذهن یک المپیادی نجوم رو بدانم  ، وبلاگ دیگر هم در همین شرایط نویسنده قبلی بود اما متفاوت تر ، به آسمان شب نمی پرداخت اما خواننده را به سمت آسمان ذهن سوق می داد ،   همان موقع ها بود که تصمیم گرفتم وبلاگم را شروع کنم ، منتهی به یک باره بعد از چند ماه شروع از نوشتن سر باز زدم . 

از خواص نوشتن در وبلاگ این هست که نویسنده خیلی راحت عقاید و علایق خودش را با در نظر گرفتن کمترین سانسور ها بیان می کند ، چیزی که من عاشق آن هستم ، خصوصا در زندگی واقعی ، لزومی نمی بینم که به دیگران پهنا و وسعت زندگی و فکرم و دلایل آن را شرح دهم ، هر چند میدانم که گاهی زیاده روی می کنم ، گاهی آنقدر زیاده روی که به ضررم تمام می شود و گاهی هم نه ، برای نمونه در زمان دوره لیسانسم همچون شبحی که ناگهانی در دانشگاه پیدا می شود بودم بدون آنکه دلیلی برای غیبت هایم به احدی شرح دهم  ، ساعت های زیادی به دلیل اینکه چند دقیقه دیر رسیدم پشت در کلاس ماندم ، یک ویژگی خوبی داشتم که حالا بهش پی بردم هرگز از پشت در به حیاط و جایی دیگه نمی رفتم ، موقعی هم که کلاس می رفتم خصوصا یکی از استادان بزرگوار ما که مدیونش هستم ، به طرز زیبایی آنالیز غیبت های منو یادآوری می کرد ، روزی از روز ها که قطعا ترم تابستانی بود اگر درست به یادداشته باشم ، گردهمایی برگزار شد که در آخر برنامه یهو در جمع ،استاد محترم ما به سمت یکی از اساتید برجسته روانشناسی اشاره فرمودند که خانم فلانی از برترین دانشجوهای ما هستن ، و همزمان هم در رشته بهمان تحصیل می کنند و ناگهان انگار بشکه آب سرد رو من ریخته شد ، خدایا !!  البته بعدا فهمیدم از کجا متوجه شدند 😊

و از اون روز دردسرها پشت دردسر ، انتقالی و جابه جایی و ... ، خلاصه کلی مکافات کشیدم تا این لیسانس رو به سرانجام بروسونم .