گاهی لازم است برای بقا جنگلی را که داری بسوزانی ، با تمام درختانش، بوته هایش ، دانه هایش ، تک تک گل هایش ، سنجاب هایش ، فندق هایش ، شیرهایش،  ببرهایش،  پروانه هایش ، خرس هایش ، آهوانش حتی کلونی های باکتری ها ، میسوزانی و آگاهی که از دست میدهی همه هر آنچه بوده ، بله هر آنچه بوده ، دیگر ماله تو نیست ، میدانی که که فقط یک عادت بوده ، داشتن جنگلی به این بزرگی ، آگاه میشوی که تو سوزاننده ای نه خلق کننده ، کمک میخواهی از خلق کننده تا دوباره بیافریند، اما خلق کننده پاسخ میدهد بیندیش!  می گذرند روز ها از پیِ هم و باز در مانده ای کمک میخواهی ، هر روز و هر روز کمک میخواهی از خلق کننده و درمانده ای و کمک میخواهی .
آه چقدر خسته ای ، به خوابی خالی از هر چیزی نیاز داری ، لیک چشمانت را میبندی ، اما یک چیزی از درون فریاد داغ میزند که بیدارشو،  وقته کمک خواستن به اتمام رسیده ، بیدارشو؛  لیک تو میگویی بیدارم ؛ اما تو کیستی ؟ و جواب میرسد من در وجود تو ام ، از وقتی که در روز الست بودی تا همین الان ، و تو آگاه میشوی او کیست ، او ذهن است که چه در مغز نباتی تو باشد یا روح و روانت‌ ، پس یکهو داد میزنی جنگل !!! سپس قهقهه میزنی و با ذهنی که تازه سخنانش را شنیدی با خیالی آسوده میخوابی ، هر چند او اضافه کاری هم می ایستد. صبح که شد آسوده ای ، حقیقت را دانسته ای و لبخندی از عمقه وجودت میزنی :)