هم اکنون عشق واژه ی غریبی است برایم 

چشم هایی که حقیقت عشق را از نگاهم دیدند 

با سرعت هر چه تمام‌ تر به  دور دست ها شتافتند

گمان کردم هر چه  رود میان من و او عشق نرود 

گمان کردم در سکوتم از چشمانم خوانده است 

او خوانده بود ، اما 

برای همیشه رفت در حالی که آخرین بار از چشمانش 

فهمیدم ، رفتنش را سبب ندانستم از چه ؟ 

برای ارغوان گریه کردنش را نفهمیدم 

او را همین حالا  هم نشناختم 

او یار دگر گرفت به خود ...

و من در این میان سکوت را برگزیدم 

سکوت قوی ترین فریاد من است 

چون که سکوت بجای کر کردن گوش ها 

قلب ها را پاره می کند .