در این شب مقدس  در حالی الان صدای عزاداری شام غریبان از بیرون میاد نشستم تو خونه تک و تنها ، چند دقیقه پیش هم با خانواده صحبت کردم در حالی که در مراسم عزاداری در شهر خودمون بودن دلم می خواست و می خواد کاش پرواز بکنم  و برسم  اونجا ،  کلا خیلی شدید برای مراسم عزاداری ها و فرهنگ شهر خودم ، تمام انسان هایی که اونجا زندگی میکنند تنگ شده ، حس معنوی که در این ایام محرم دارم خیلی خیلی کم شده و واقعیتش خیلی دلتنگم،  از وقتی که پدرم اومد تا دانشگاهم و در مسیر برگشت از مترو ازم جدا شد تا الان حسه تنهایی شدیدی دارم با اینکه لحظه به لحظه مادرم و پدرم زنگ میزند و صحبت میکنیم و اینجا الان کلی فامیل تو  یک ساختمان هستیم و دائم در ارتباط اما حاله خوبی ندارم ، چه دلبستگی عمیقی ....

هیچ وقت آرزو نکردم که تهران درس بخونم و می دونم که اگر قرار باشه بنا به دلایلی و ویژگی هایی این شهر رو برای کار و زندگی انتخاب کنم ، صد در صد ترجیح میدهم که اینکار رو نکنم و جایگزین بهتری هست این فکر از گذشته از زمانی بوده که شناختم نسبت به این کلان شهر خیلی کم بوده و مسافرتم به تهران سالی به زور یکبار بوده در حالی که سایر مسافرت هاو اقامت داخلی و خارجیم از کشور از خیلی خیلی زیاد بود ؛ حالا که اینجا در این مدت قراره زندگی کنم و به این زودی به این نتیجه رسیدم که شناختم کاملا درست بوده و از نبودن فرهنگ درست بسی فراوان در رنجم ، سازگاری هم حدی داره ، پذیرش شرایط محیط و آدم ها هم حدی داره ، بی شعوری هم حدی داره ، نمی دونم چطور کنار بیام !!!