به این فکر میکنم چرا زندگی می کنیم و می کنم ، پشت سرِ این فکر ، فکر های دیگه هم زنجیر وار میاد مثلا چقدر زمان کوتاهه واسه زندگی ، خلاصه زندگی می کنم با همه ی زیبایی هاش و حتی زشتیاش،  گذر زمان گاهی سیر صعودی داره ، انقدر که خسته میشم و گاهی سیر نزولی داره که چرا اینقدر زود تموم شد و باور پذیر نیست ، یک نوع احساس ترس و فوبی هم بابت گذر زمان دارم اما ته باورم اینکه که زمانی وجود نداره ، اونی که بهش میگیم زمان نمی تونم تصور کنم که شبیه خط یا نمودار هست ، به موضوعات دیگه ای هم فکر میکنم‌ مثلا چرا مردم در شهرهای کوچک زندگی میکنند یا عکسش که چرا این همه جمعیت در شهر های بزرگ ساکن هستند ، هدفشون و هدفم چیه ؟ کدومشون بهتره ؟ 

تصمیم دارم که افکارم رو تاجایی که بتونم بنویسم و بهشون بهاء بدم ، الآن که می نویسم واقعا خوابم میاد اما افکارم هی رژه می روند ، خوشبختانه که افکار وسواسی نیستند ، نمی دونم صوفی بشم، یا عابد یا هم عاشق ، بهتره دیوانه هر سه شهر بشم ...